![]() |
![]() |
|
| یادداشت های من از دوران کودکی فرزندانم |
|
سلام
بالاخره موفق شدیم تولد النازی رو روز پنجشنبه ۱۴/۸/۸۸ بگیریم.
این هم چند تا از عکسهای تولد
النازی و عطیه دخترعموش
کادوهای تولدش: از طرف پدر ومادرم کادوی نقدی ۲۰۰۰۰ تومان از طرف عمو قاسم کادوی نقدی ۱۰۰۰۰ تومان از طرف دخترخاله ام یک یخچال و ماشین لباسشویی که النازی خیلی خوشحال شد و از همان روز مرتب در حال بازی با این دو تا وسیله است. (روز ۲۵ مهر که تولد اصلی النازی بود دخترخاله ام براش یک عروسک هم گرفته بود.) از طرف الهه یک جفت کفش خودم و همسرم هم ۵۰۰۰۰ تومان پول نقد که قرار شد همه رو به حساب النازی بذارم. از طرف همکارام هم قبلا یک سری کتاب ۱۰ جلدی "اولین تجربه های تو" و یک عروسک بود. برادرم هم شب تولدش (۲۵ مهر) کیک گرفتند و به خونمون اومدند که اینجا از همشون تشکر می کنم.
پی نوشت ۱: عکسهای تولد الهه رو هم همان روز انداختیم که اجازه نداد که توی وبلاگش بذارم. به قول خودش می گه دیگه بزرگ شدم. دوست ندارم عکسام توی اینترنت باشه. پی نوشت ۲: جمعه شب منزل پسرخواهر شوهرم که نیمه شعبان عروسیشون بود دعوت بودیم و به اونجا رفتیم. پی نوشت ۳: چند روز بود که الناز می گفت ماشین کنترلی می خوام. پنجشنبه از صبح با هم به چند مغازه رفتیم ولی وقتی می خواستیم بخریم باطریهاش رو که دید گفت مامان نمی خوام. می ترسم. حالا نمی دونم باطری ماشین کنترلی با باطریهای دیگه چه فرقی داشت؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آبان1388ساعت 12:14 توسط لیلا |
|
|
بالاخره بعد از 10 روز کار زیاد توی اداره، رییس مون دیروز (11/8/88) به ماموریت رفت و من یک نفس راحت کشیدم.
توی پستای قبلی گفتم که الناز خیلی دلش می خواست براش لباس عروس بخرم تا عکسهای تولدش رو بگیره ولی بالاخره راضیش کردم و دو دست لباس به رنگهای صورتی و بنفش و به قول خودش یک دمپایی صدایی (پاشنه دار) هم براش گرفتم. البته خرید کفشاش موند که هنوز فرصت نکردم. اگر قسمت بشه این هفته عکسای تولدش رو می اندازم.
پنجشنبه هفته پیش هم برای الهه به خرید رفتیم و براش دو دست بلوز و شلوار یکیش به رنگ بنفش و یکی دیگش به رنگ مشکی و نارنجی خریدیم. دیروز هم یک سوئی شرت مشکی و یک چتر به رنگ یاسی
روز یکشنبه توی سرویس بودم و کلافه از ترافیک به اطراف نگاه می کردم. ساعت 17:40 دقیقه بود. یک دفعه دلشوره گرفتم. بلافاصله به خونه زنگ زدم. صدای گریه الناز می اومد. از الهه پرسیدم چی شده گفت مامان می گه دندونم درد می کنه و اصلا نمی تونه تحمل کنه.
پی نوشت 1: انشاءا... عکسهای تولد الهه و الناز رو در پست بعدی می ذارم. پی نوشت ۲: با سریالهای پاییزه تلویزیون چه می کنید؟ من که از برنامه های تلویزیون فقط سریال دل نوازان و شمس المعماره رو نگاه می کنم. پی نوشت ۳: هفته پیش که توی خونه بودیم فیلم بیست و خروس جنگی رو گرفتیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آبان1388ساعت 8:52 توسط لیلا |
|
|
سلام به همه دوستان گلم. مرسی از بابت تبریکاتون برای تولد النازی. این روزها سرماخوردگی توی کشورمون بسیار شایع شده. مراقب خودتون و بچه های گلتون باشید. به علت مریضی بچه ها نتونستم تولدشون رو بگیرم و گذاشتم برای وقتی که حال هردوشون خوب بشه.
دوشنبه هفته پیش دوستان الهه به منزل ما آمدند که برای کار عملی درس حرفه شون که یک چراغ خواب بود رو درست کنند. ساعت 5 که به خونه رسیدم دوستان الهه رفته بودند و الهه بی حال خوابیده بود.
عصر پنجشنبه برای اینکه تغییری توی روحیه بچه ها بدم
جمعه صبح الهه آزمون ربوکاپ داشت که با پدرش و با همون حال مریضی رفت و امتحان داد و ساعت 12 به خونه برگشتند. من هم توی خونه بودم و به کارهای عقب مونده رسیدگی کردم. بعدازظهر چون الناز خیلی بهونه می گرفت الان الهه و الناز تبشون قطع شده ولی الهه به شدت سرفه می کنه. مخصوصا شب ها که من تا ساعت 12 یا بیشتر بیدارم و بهش شربت و داروهای گیاهی می دهم که زیاد هم تاثیر نداره. به علت اینکه رییس مون هفته دیگه می خواد ماموریت بره کارهامون توی اداره خیلی زیاده و من نمی تونم مرخصی بگیرم و بچه ها پیش مادرم هستند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:44 توسط لیلا |
|
|
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد تو روزی که تو آغاز شدی! الناز عزیزم تولدت مبارک بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت. دختر عزیزم تولدت مبارک باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، اما امروز همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم تولدت مبارک این گل از طرف مامان لیلا به الناز عزیزم. سلام امروز 25 مهر ماه تولد النازه. دختر گل من سه سالش تموم و وارد چهارسالگی شد. الناز دیگه برای خودش خانومی شده و خیلی از کارهاش رو خودش انجام می ده. از لباس عوض کردن گرفته تا مرتب کردن وسایل بازیش. دائما در حال مسواک زدنه یعنی روزانه حدود ۴-۵ بار تولد یکسالگی عسل مامان تولد دو سالگی گاهی اوقات با آبجی الهه ش خیلی خوب هستند
جمعه شب 24 مهر ماه برادرم و همسرش زحمت کشیده بودند و برای تولد الناز کیک گرفته بودند و
کیکی که برادرم و همسرش آوردند.
بعد از مسواک زدن در حالیکه لباسش خیس شده اومده و میگه عکس بنداز
کادوی خاله مریم و خاله سوسن (همکارای اداره) - با تشکر فراوان
عروسک (کادوی خاله مریم) مجموعه ۱۰ جلدی کتاب اولین تجربه های تو (خاله سوسن)
پی نوشت ۱: این پست رو برای روز شنبه آماده کرده بودم که به علت مشغله زیاد نتونستم همون روز آپ کنم. پی نوشت ۲: دیروز مادرم توی آشپزخونه داشته سبزی می شسته که الناز در آشپزخونه رو روی مادرم قفل می کنه. خودش خیلی ترسیده بوده و گریه می کرده و هرکار کرده نتونسته در رو باز کنه. مادرم بهش گفته کلید رو از زیر در آشپزخونه رد کنه که باز هم نتونسته. خلاصه خودش به خونه همسایه پایینی مامانم رفته و او رو صدا کرده و گفته مامانیم پشت در آشپزخونه افتاده. همسایمون هم گریه کنان بالا اومده و فکر کرده که مامانم (خدایی نکرده) بلایی سرش اومده. بالاخره در رو باز کردند. خلاصه خود النازدیروز حسابی ترسیده بود و تا شب چند بار این ماجرا رو برای من و باباش تعریف کرد. امان از دست این دختر شیطون و بلا.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 مهر1388ساعت 10:14 توسط لیلا |
|
|
سلام یک هفته به هر سختی بود گذشت. موقعی که مادرم نیست خیلی به من سخت می گذره. البته از حق نگذریم خواهرم خیلی کمکم کرد. صبح ها که من به اداره می آمدم ساعت 7:30 به خونه ی ما می آمد و بعد از اینکه الناز از خواب بیدار می شد به خونه خودشون می بردش تا ظهر. بعد از ظهر هم النازی به خانه عمویش پیش عطیه می رفت. من خودم بعدازظهرها ساعت 5:15 به خونه می رسم و تا می رفتم خونه عموش و النازی رو می آوردم ساعت 6 می شد و تازه شروع کارهای خونه و درست کردن شام و .....
عروسکهای النازی که خودش اصرار داشت عکساشون رو بندازم.
سه شنبه هفته پیش دندان الهه آبسه کرده بود و یک طرف صورتش ورم کرده بود که قیافه اش خیلی بامزه شده بود. وقتی به خونه رفتم برام تعریف کرد که مامان بچه ها کلی سر به سرم گذاشتند و خندیدیم. روز بعد ورم صورتش خیلی بیشتر شد به طوری که چشمش هم یک مقدار جمع شده بود. وقتی از اداره به خونه رفتم به دکتر رفتیم و آقای دکتر هم 6 تا آمپول پنی سیلین بهش داد که هر چه اصرار کردم قبول نکرد آن شب آمپول رو بزنه و قرص آنتی بیوتیک خورد. صبح پنجشنبه اینقدر صورتش ورم داشت و دندانش درد می کرد که مدرسه نرفت و بالاخره راضی شد و آمپول هایش رو بزنه مخصوصا که جمعه هم تولد پسرعموش بود و نمی خواست با اون قیافه به جشن بیاد ولی ورم صورتش خوب نشد و توی جشن تولد هم مجبور شد با ماسک بیاد و هیچ عکسی هم توی تولد پسرعموش ننداخت. ولی خدا رو شکر از دیروز ورم صورتش خوابید.
جمعه تولد علی پسر عموی الهه و الناز بود که رفتیم و حسابی بهمون خوش گذشت.
امیرحسین پسرعموی الناز که الناز خیلی دوستش داره و همه کارهاش رو تقلید می کنه
پی نوشت 1: دیروز معلم ادبیات الهه که توی پست قبلی درموردش نوشته بودم از الهه ادبیات سه سال راهنمایی رو پرسیده بود که الهه به همه سوالات خیلی عالی جواب داده و نمره 20 گرفته. خودش می گفت که مامان از بس ازم سوال پرسید دیگه خودش کم آورده بود ولی من همه رو جواب دادم. پی نوشت 2: کم کم به 25 مهر ماه تولد النازی نزدیک می شیم. دختر گل من 3 سالش تموم می شه و وارد چهارسالگی می شه.
مشغول مشق نوشتن
توی ساندویچ فروشی منتظر اینکه به قول خودش "پیتزارش" آماده بشه. الناز به پیتزا می گه پیتزار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 مهر1388ساعت 8:31 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من لیلا 36 ساله و کارمند در سال 1371 ازدواج کردم. خداوند 2 گل زیبا از گل های باغ بهشتش به نام های الهه در 29 تیر 1375 و الناز در 25 مهر 1385 را به ما هدیه داد. در این وبلاگ من خاطراتی از دوران کودکی دخترانم را می نویسم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشپزی نی نی سایت شکلک آشپزی ایران زمین اس ام اس های فارسی آپلود عکس زن و زیبایی- ماندانا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|