تبليغاتX
دختران من الهه و الناز
یادداشت های من از دوران کودکی فرزندانم

سلام

 بالاخره رییس مون از روز شنبه  30 آذر ماه به مدت یک هفته به ونزوئلا رفت  و من یک نفس راحت کشیدم. یکشنبه و دوشنبه رو مرخصی گرفتم و با الهه و النازی توی خونه کلی خوش گذروندیم.

یکشنبه صبح به مدرسه الهه رفتم تا کارنامه ماهانه مهر و آبان رو بگیرم. با چند تا از معلم هاشون از جمله خانم آسانی (علوم)، عبدالهی (زبان)، عربی و ... صحبت کردم. همه از الهه راضی بودند و ازش تعریف می کردند. معلم علومشون گفت: شیطون ترین و زرنگ ترین بچه کلاس الهه است. من که خیلی ازش راضیم. یکی از امیدهای امسال مدرسمون برای قبول شدن توی دبیرستان های نمونه دولتی الهه است. خیلی خوشحال شدم. این آرزوی قلبی خودمم هست که الهه بتونه توی مدارس نمونه دولتی قبول بشه. حالا باید ببینیم چی پیش می آید. راستی نمراتش توی کارنامه هم همه 20 بود به غیر ریاضی که ۵/۱۹ و عربی هم ۱۹ شده بود. فقط یادم رفت عکس کارنامه اش رو بندازم. ان شاءا... توی پست بعدی می ذارم.  بعدازظهر همان روز هم با الهه رفتیم و اسمش رو کلاس زبان موسسه قلم برتر نوشتیم و از روز سه شنبه 3/9/88 کلاس های این ترمش شروع شد.

روز دوشنبه از صبح با النازی به خرید رفتیم و براش یک کلاه و شلوار و بلوز و سوئی شرت خریدم که تا اومدیم توی خونه تنش کرد و اومده می گه مامان ازم عکس نمی اندازی؟ من هم چند تا عکس ازش انداختم.

کلاه و سوئی شرت و شلوار النازی

بلوزش (هنوز مارک لباسها رو نکنده)

 بعدازظهر دوشنبه هم وقت دکتر داشتیم و الناز رو به دکتر بردم. جدیدا زیر چشمای النازی گود و کبود شده. دکتر هم بعد از معاینه گفت فکر نمی کنم چیز خاصی باشه. احتمال داره مال کم خونی و یا عفونت ادرار باشه. فعلا براش آزمایش خون نوشت که خودم دلم نیومد ببرمش و قراره با جاری ام روز شنبه بره و آزمایش بده.

چند روز پیش النازی از عموم خواسته بود که وقتی به تهران می یاد بارش سنگ "یقول دوقول" بیاره. عموم هم براش از آکواریوم خونه شون چند تا سنگ اورده بود و  توی این عکس الناز سنگها رو توی دستش گرفته.

 سه شنبه صبح هم ساعت 5:30 با پدرم و عموم برای MRI کمر پدرم به بیمارستان میلاد رفتیم و تا ساعت 8  اونجا بودم و بعد به اداره آمدم و مشغول رسیدگی به کارهای عقب افتاده شدم.

 

پی نوشت 1: پیشاپیش عید سعید قربان رو به همه عزیزان تبریک می گم و امیدوارم که تعطیلات خوبی در انتظارتون باشه.

پی نوشت 2: خیلی خوبه که رییس آدم یک هفته توی اداره نباشه.  با این دو روز مرخصی و بودن در کنار بچه ها حسابی خستگی 10 روز قبل از تنم خارج شد.

پی نوشت 3: دیروز که توی بیمارستان میلاد بودم و بچه های مریض رو می دیدم از خدا خواستم که هیچ بچه ای مریض نشه و  سر و کار هیچ کس به بیمارستان نیفته. واقعا توی بیمارستان قدر نعمت سلامتی  رو که خدا به ما داده بیشتر دونستم. امیدوارم خودتون و خانواده تون همیشه سالم و سرحال باشید.

قربون اون ژست گرفتنات

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 11:20  توسط لیلا | 
 سلام

دوشنبه هفته پیش 18/8/88 به رییسمون ماموریت  کشور ونزوئلا رو دادند. یعنی ظرف 10 روز باید یک هیات حدودا 80 نفره از شرکت ها رو سازماندهی کنند و به کشور ونزوئلا ببرند. حالا شما خودتون حساب کنید که ظرف 10 روز باید دعوتنامه برای شرکت ها بره و پول ازشون دریافت بشه و تهیه ویزا و هماهنگی با کشور مقابل و خلاصه ..... از روز دوشنبه من هر روز تا ساعت 6 بعدازظهر توی اداره بودم و وقتی با سرویس اداره به خونه می رفتم حدودا ساعت 8 تا  8:30 شب با کوله باری از خستگی که نای ایستادن روی پام رو نداشتم به خونه می رسیدم. یکی دو شب اول همسرم زیاد چیزی نگفت ولی بعد از اون شروع به  غر زدن کرد. هرچی هم بهش می گفتم بابا دست خودم نیست قبول نمی کرد. وقتی اون موقع شب می رسیدم خونه النازی حسابی بهونه می گرفت و گریه می کرد.

پنجشنبه هفته گذشته (21/8/88) از صبح موبایلم رو خونه گذاشتم و به منزل جاری ام که برام وسایل ترشی گرفته بود رفتم. تا ظهر اونجا بودم و ترشی انداختیم و ساعت 12:30 قبل از اینکه الهه از مدرسه بیاد به خونه رفتم و ناهار درست کردم. وقتی الهه اومد و موبایلم رو دید گفت مامان از صبح 10-15 بار از اداره باهات تماس گرفتند. من هم اهمیتی ندادم. دوباره ساعت 5 بعدازظهر تماس گرفتند و وقتی گوشی رو جواب دادم با اعتراض همکارام مواجه شدم که گفتند کارها همه مونده واز صبح هرچی باهات تماس گرفتیم جواب ندادی. من هم توضیح دادم که موبایلم رو خونه جا گذاشتم ولی هیچ کدوم قبول نمی کردند.

شنبه تا چهارشنبه  این هفته هم همانطور کارامون زیاد بود ولی خوشبختانه فقط دو روز شنبه و دوشنبه  رو  تا ساعت 6 اداره بودم.

 

امروز هم که پنجشنبه است و به اداره اومدم تا آخرین کارها رو انجام بدم و خدا بخواد روز شنبه رییسمون به ماموریت می ره و یک هفته راحتم. البته من یکشنبه و دوشنبه هفته آینده رو مرخصی گرفتم تا یک استراحتی بکنم و پیش بچه ها باشم تا النازی هم راضی بشه.

پی نوشت 1: این چند شبی رو که دیر می اومدم یک شب الهه برامون ماکارونی درست کرد و یک شب هم گوشت چرخ کرده و سیب زمینی سرخ کرده بود که خیلی خوشمزه بود. فقط ماکارونی رو اگر بیشتر می جوشوند خیلی بهتر می شد. یک کم خام بود (البته چون اولین تجربه آشپزیش بود ایراد کارش رو نوشتم.)

پی نوشت 2: وقتی می رفتم خونه و می دیدم چطور الهه به فکر بوده و خونه رو مرتب کرده و یا غذا درست کرده بیشتر به این نتیجه رسیدم که خداوند وقتی می خواد نعمت و رحمتش رو درباره بنده ای کامل کنه بهش یک دختر خوب مثل الهه می ده.  با اینکه حسابی این چند روز توی زحمت افتاده ولی اصلا از درسهاش غافل نشده و نمره هاش همچنان خوبه.  الهه جون واقعا ازت ممنونم و خیلی دوستت دارم.  

 

پی نوشت ۳: دیروز چهارشنبه (۲۷/۸/۸۸) النازی دستگیره در ماشین لباسشویی مامانم اینا رو شکسته بود. مامان می گفت خودش ترسیده و خیلی گریه کرده بعد به مامانم گفته: کاش مامان لیلام خونه بود و من به خونه خودمون می رفتم تا اینطوری نمی شد. خیلی دلم براش سوخت. عزیز مامان حق داری. ببخش منو که هیچ وقت پیشت نیستم.

پی نوشت ۴: از هفته گذشته پدرم کمردرد گرفته و توی خونه س و نمی تونه سر کار بره. امیدوارم که هرچه زودتر حالش خوب بشه چون خودش از اینکه توی خونه خوابیده خیلی ناراحته و غصه می خوره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 12:17  توسط لیلا | 
 سلام

بالاخره موفق شدیم تولد النازی رو روز پنجشنبه ۱۴/۸/۸۸ بگیریم. فقط خانواده یکی از عموهای بچه ها (عمو قاسم)  و پدر و مادر  خودم و دخترخاله ام خونمون بودند. میهمان دیگه ای دعوت نکردم. اما همین جشن کوچولو خیلی النازی رو خوشحال کرد. به هر کی می رسید می گفت امروز تولدمه. تولدم مبارکه. برای خرید کلاه تولد و شمع خیلی ذوق داشت ولی فشفشه رو به هیچ وجه نخواست و می ترسید. من هم از خدا خواسته فشفشه رو حذف کردم.

این هم چند تا از عکسهای تولد

 

 

 

النازی و عطیه دخترعموش

 

 

کادوهای تولدش:

از طرف پدر ومادرم کادوی نقدی ۲۰۰۰۰ تومان

از طرف عمو قاسم کادوی نقدی ۱۰۰۰۰ تومان

از طرف دخترخاله ام یک یخچال و ماشین لباسشویی که النازی خیلی خوشحال شد و از همان روز مرتب در حال بازی با این دو تا وسیله است. (روز ۲۵ مهر که تولد اصلی النازی بود دخترخاله ام براش یک عروسک هم گرفته بود.)

از طرف الهه یک جفت کفش

خودم و همسرم هم ۵۰۰۰۰ تومان پول نقد که قرار شد همه رو به حساب النازی بذارم.

از طرف همکارام هم قبلا یک سری کتاب ۱۰ جلدی "اولین تجربه های تو" و یک عروسک بود.

برادرم هم شب تولدش (۲۵ مهر) کیک گرفتند و به خونمون اومدند که اینجا از همشون تشکر می کنم.

پی نوشت ۱: عکسهای تولد الهه رو هم همان روز انداختیم که  اجازه نداد که توی وبلاگش بذارم. به قول خودش می گه دیگه بزرگ شدم. دوست ندارم عکسام توی اینترنت باشه.

پی نوشت ۲: جمعه شب منزل پسرخواهر شوهرم که نیمه شعبان عروسیشون بود دعوت بودیم و به اونجا رفتیم.

پی نوشت ۳: چند روز بود که الناز می گفت ماشین کنترلی می خوام. پنجشنبه از صبح با هم به چند مغازه رفتیم ولی وقتی می خواستیم بخریم باطریهاش رو که دید گفت مامان نمی خوام. می ترسم. حالا نمی دونم باطری ماشین کنترلی با باطریهای دیگه چه فرقی داشت؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 12:14  توسط لیلا | 

بالاخره بعد از 10 روز کار زیاد توی اداره، رییس مون دیروز (11/8/88) به ماموریت رفت و من یک نفس راحت کشیدم.  از یک طرف این 10 روز کارامون توی اداره خیلی زیاد بود و از طرف دیگه از مریضی بچه ها  بخصوص الهه و کارهای خونه حسابی از پا دراومدم. به علت ترافیک زیاد بعدازظهرها خیلی دیر یعنی حدود ساعت 6 به خونه می رسم و بلافاصله توی آشپزخونه و تهیه شام و ناهار فردا و انجام کارهای خونه و رسیدگی به الناز و ... خلاصه همش در حال بدو بدو هستم. جدیدا هم که الناز بهونه می گیره و همش ازم می خواد که بغلش کنم و یا کنارش دراز بکشم و بخوابم. البته حق داره بچه ای که از صبح تا ساعت 6 بعدازظهر مامانش رو نمی بینه دوست داره وقتی که توی خونه س دائم دور و برش باشه. خلاصه کاش 24 ساعت شبانه روز ۳۰ ساعت بود تا ما خانم های شاغل به کارهامون برسیم.

 توی پستای قبلی گفتم که الناز خیلی دلش می خواست براش لباس عروس بخرم تا عکسهای تولدش رو بگیره ولی بالاخره راضیش کردم و دو دست لباس به رنگهای صورتی و بنفش و به قول خودش یک دمپایی صدایی (پاشنه دار) هم براش گرفتم. البته خرید کفشاش موند که هنوز فرصت نکردم. اگر قسمت بشه این هفته  عکسای تولدش رو می اندازم.

 پنجشنبه هفته پیش هم برای الهه به خرید رفتیم و براش دو دست بلوز و شلوار یکیش به رنگ بنفش و یکی دیگش به رنگ مشکی و نارنجی خریدیم. دیروز هم یک سوئی شرت مشکی و یک چتر به رنگ یاسی  براش گرفتم و فعلا چیز دیگه ای لازم نداره.

 روز یکشنبه توی سرویس بودم و کلافه از ترافیک به اطراف نگاه می کردم. ساعت 17:40 دقیقه بود. یک دفعه دلشوره گرفتم. بلافاصله به خونه زنگ زدم. صدای گریه الناز می اومد. از الهه پرسیدم چی شده گفت مامان می گه دندونم درد می کنه و اصلا نمی تونه تحمل کنه. بهش گفتم شربت بروفن به الناز بده و تلفن رو قطع کردم. بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زدم هنوز صدای گریه الناز می اومد. خیلی کلافه شدم.  دلم می خواست پرواز می کردم و به خونه می رسیدم. بعد ازچند دقیقه الهه بهم تلفن زد و گفت مامان ساکت شده خیالت راحت باشه. ساعت 18:10 دقیقه به خونه رسیدم و بعد از اومدن همسرم الناز رو به دکتر بردیم. ولی اینقدر توی مطب معطل شدیم که طاقت الناز طاق شد و بدون اینکه الناز رو ببینه مجبور شدیم به خونه برگردیم. ظاهرا که دندون خراب نداره.فکر کنم داره دندان کرسی درمی یاره.

 پی نوشت 1: انشاءا... عکسهای تولد الهه و الناز رو در پست بعدی می ذارم.

پی نوشت ۲: با سریالهای پاییزه تلویزیون چه می کنید؟ من که از برنامه های تلویزیون فقط سریال دل نوازان و شمس المعماره رو نگاه می کنم. نه اینکه فکر کنید جلوی تلویزیون نشستم ها! نه. در حالی که توی آشپزخونه  یا مشغول ظرف شستن و  مرتب کردن آشپزخونه و یا در حال آوردن میوه و چای بعد از شام هستم . سریال شمس العماره که محشره ولی دلنوازان دیگه کم کم داره خسته کننده می شه.

پی نوشت ۳: هفته پیش که توی خونه بودیم فیلم بیست و خروس جنگی رو گرفتیم. فیلم بیست که مزخرف بود و حیف از وقتی که براش گذاشتیم ولی فیلم خروس جنگی بد نبود و همسرم و بچه ها حسابی از دیدن آن لذت بردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 8:52  توسط لیلا | 

سلام به همه دوستان گلم. مرسی از بابت تبریکاتون برای تولد النازی. این روزها سرماخوردگی توی کشورمون بسیار شایع شده. مراقب خودتون و بچه های گلتون باشید. به علت مریضی بچه ها نتونستم تولدشون رو بگیرم و گذاشتم برای وقتی که حال هردوشون خوب بشه.

 دوشنبه هفته پیش دوستان الهه به منزل ما آمدند که برای کار عملی درس حرفه شون که یک چراغ خواب بود رو درست کنند. ساعت 5 که به خونه رسیدم دوستان الهه رفته بودند و الهه بی حال خوابیده بود. وقتی ازش سوال کردم گفت مامان از صبح تنم درد می کنه فکر کنم آنفولانزای خوکی گرفتم. هرچی اصرار کردم دکتر بریم قبول نکرد و گفت درس دارم. نیمه های شب از صدای نفس های الهه بیدار شدم و وقتی به بالاسرش رفتم متوجه شدم که تب و لرز شدیدی داره. همسرم الناز رو به خونه مامانم برد و سریع الهه رو به درمانگاه بردیم. دکتر گفت که تبش 39 درجه اس و بهش سرم و دو تا آمپول تزریق کردند. ساعت 5:30 صبح به خونه برگشتیم و من سه شنبه رو به اداره نیومدم و مرخصی گرفتم تا حسابی از الهه مراقبت کنم. از بعدازظهر سه شنبه هم حال الناز بد شد و الناز رو به دکتر بردم. صبح چهارشنبه مامانم به قم رفت و من هم دیگه نتونستم مرخصی بگیرم و مجبور شدم به اداره بیام. به خواهرم تلفن زدم و از او خواهش کردم که پیش الناز بمونه چون تب الناز هم شدید بود و پایین نمی اومد. الهه هم به مدرسه رفته بود ولی چون حالش بد بود دوباره به خونه فرستادنش. دوباره چهارشنبه شب الناز رو به دکتر بردم و دکتر داروهای جدیدی بهش داد که کمی حالش بهتر شد. الهه پنجشنبه رو هم به مدرسه نرفت و همش توی خونه خوابیده بود.

عصر پنجشنبه برای اینکه تغییری توی روحیه بچه ها بدم خواستم که بریم پارک که الهه قبول نکرد و گفت حوصله ندارم ولی الناز خیلی استقبال کرد. نتیجه این شد که همسرم و الهه توی خونه موندند و من و الناز به پارک رفتیم که النازی کلی بازی کرد.

 

جمعه صبح الهه آزمون ربوکاپ داشت که با پدرش و با همون حال مریضی رفت و امتحان داد و ساعت 12 به خونه برگشتند. من هم توی  خونه بودم و به کارهای عقب مونده رسیدگی کردم. بعدازظهر چون الناز خیلی بهونه می گرفت و گریه می کرد با هم به خونه عموش رفتیم و اونجا کلی با عطیه دخترعموش بازی کرد.

 

الان الهه و الناز تبشون قطع شده ولی الهه به شدت سرفه می کنه. مخصوصا شب ها که من تا ساعت 12 یا بیشتر بیدارم و بهش شربت و  داروهای گیاهی می دهم که زیاد هم تاثیر نداره. به علت اینکه رییس مون هفته دیگه می خواد ماموریت بره کارهامون توی اداره خیلی زیاده و من نمی تونم مرخصی بگیرم و بچه ها پیش مادرم هستند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:44  توسط لیلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من لیلا 36 ساله و کارمند در سال 1371 ازدواج کردم. خداوند 2 گل زیبا از گل های باغ بهشتش به نام های الهه در 29 تیر 1375 و الناز در 25 مهر 1385 را به ما هدیه داد. در این وبلاگ من خاطراتی از دوران کودکی دخترانم را می نویسم.

پیوندهای روزانه
آشپزی نی نی سایت
شکلک
آشپزی ایران زمین
اس ام اس های فارسی
آپلود عکس
زن و زیبایی- ماندانا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
حس قشنگ مادری
پریسا کمالی عزیز
دایی بهنام- جمعمون جمعه
هستی عزیز و مامان نوشین
تارا جون و مامان نیلوفر
میترا و ماهیش
خانواده موفق
منتظر یک کفشدوزک ناز
روی میز آشپزخانه
زندگی گیسو
شاید امروز- هلیا جون
ملودی زندگی زیباست
یک عدد سارا
مامانی شقایق ها
مینا جون
عروسک مامانی- الهام جون
نوید و مامان شهین
فرشته
فاطمه و سارای عزیز
ساره
فست فود خاطرات- سمیر
من و شوهرم- سام
یه مامان- مامان مریم
فرزندان آدم
هدیه
کانون تربیت
پرنیان ناز و خوشگل
فرشته های مهربون
مائده عزیز
الینای عزیزم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM