![]() |
![]() |
|
| یادداشت های من از دوران کودکی فرزندانم |
|
سلام بالاخره رییس مون از روز شنبه 30 آذر ماه به مدت یک هفته به ونزوئلا رفت و من یک نفس راحت کشیدم.
یکشنبه صبح به مدرسه الهه رفتم تا کارنامه ماهانه مهر و آبان رو بگیرم. با چند تا از معلم هاشون از جمله خانم آسانی (علوم)، عبدالهی (زبان)، عربی و ... صحبت کردم. همه از الهه راضی بودند و ازش تعریف می کردند. معلم علومشون گفت: شیطون ترین
روز دوشنبه از صبح با النازی به خرید رفتیم و براش یک کلاه و شلوار و بلوز و سوئی شرت خریدم که تا اومدیم توی خونه تنش کرد و اومده می گه مامان ازم عکس نمی اندازی؟ من هم چند تا عکس ازش انداختم.
کلاه و سوئی شرت و شلوار النازی
بلوزش (هنوز مارک لباسها رو نکنده) بعدازظهر دوشنبه هم وقت دکتر داشتیم و الناز رو به دکتر بردم.
چند روز پیش النازی از عموم خواسته بود که وقتی به تهران می یاد بارش سنگ "یقول دوقول" بیاره. عموم هم براش از آکواریوم خونه شون چند تا سنگ اورده بود و توی این عکس الناز سنگها رو توی دستش گرفته.
سه شنبه صبح هم ساعت 5:30 با پدرم و عموم برای MRI کمر پدرم به بیمارستان میلاد رفتیم و تا ساعت 8 اونجا بودم و بعد به اداره آمدم و مشغول رسیدگی به کارهای عقب افتاده شدم. پی نوشت 1: پیشاپیش عید سعید قربان پی نوشت 2: خیلی خوبه که رییس آدم یک هفته توی اداره نباشه. با این دو روز مرخصی و بودن در کنار بچه ها پی نوشت 3: دیروز که توی بیمارستان میلاد بودم و بچه های مریض رو می دیدم از خدا خواستم که هیچ بچه ای مریض نشه و سر و کار هیچ کس به بیمارستان نیفته. واقعا توی بیمارستان قدر نعمت سلامتی رو که خدا به ما داده بیشتر دونستم. امیدوارم خودتون و خانواده تون همیشه سالم و سرحال باشید.
قربون اون ژست گرفتنات |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 11:20 توسط لیلا |
|
|
سلام
دوشنبه هفته پیش 18/8/88 به رییسمون ماموریت کشور ونزوئلا رو دادند. یعنی ظرف 10 روز باید یک هیات حدودا 80 نفره از شرکت ها رو سازماندهی کنند و به کشور ونزوئلا ببرند. حالا شما خودتون حساب کنید که ظرف 10 روز باید دعوتنامه برای شرکت ها بره و پول ازشون دریافت بشه و تهیه ویزا و هماهنگی با کشور مقابل و خلاصه ..... از روز دوشنبه من هر روز تا ساعت 6 بعدازظهر توی اداره بودم و وقتی با سرویس اداره به خونه می رفتم حدودا ساعت 8 تا 8:30 شب با کوله باری از خستگی که نای ایستادن روی پام رو نداشتم به خونه می رسیدم.
پنجشنبه هفته گذشته (21/8/88) از صبح موبایلم رو خونه گذاشتم و به منزل جاری ام که برام وسایل ترشی گرفته بود رفتم. تا ظهر اونجا بودم و ترشی انداختیم و ساعت 12:30 قبل از اینکه الهه از مدرسه بیاد به خونه رفتم و ناهار درست کردم. وقتی الهه اومد و موبایلم رو دید گفت مامان از صبح 10-15 بار از اداره باهات تماس گرفتند. من هم اهمیتی ندادم. دوباره ساعت 5 بعدازظهر تماس گرفتند و وقتی گوشی رو جواب دادم با اعتراض همکارام مواجه شدم که گفتند کارها همه مونده واز صبح هرچی باهات تماس گرفتیم جواب ندادی. من هم توضیح دادم که موبایلم رو خونه جا گذاشتم ولی هیچ کدوم قبول نمی کردند.
شنبه تا چهارشنبه این هفته هم همانطور کارامون زیاد بود ولی خوشبختانه فقط دو روز شنبه و دوشنبه رو تا ساعت 6 اداره بودم.
امروز هم که پنجشنبه است و به اداره اومدم تا آخرین کارها رو انجام بدم و خدا بخواد روز شنبه رییسمون به ماموریت می ره و یک هفته راحتم. البته من یکشنبه و دوشنبه هفته آینده رو مرخصی گرفتم تا یک استراحتی بکنم و پیش بچه ها باشم تا النازی هم راضی بشه.
پی نوشت 1: این چند شبی رو که دیر می اومدم یک شب الهه برامون ماکارونی درست کرد و یک شب هم گوشت چرخ کرده و سیب زمینی سرخ کرده بود که خیلی خوشمزه بود. فقط ماکارونی رو اگر بیشتر می جوشوند خیلی بهتر می شد. یک کم خام بود (البته چون اولین تجربه آشپزیش بود ایراد کارش رو نوشتم.) پی نوشت 2: وقتی می رفتم خونه و می دیدم چطور الهه به فکر بوده و خونه رو مرتب کرده
پی نوشت ۳: دیروز چهارشنبه (۲۷/۸/۸۸) النازی دستگیره در ماشین لباسشویی مامانم اینا رو شکسته بود. مامان می گفت خودش ترسیده و خیلی گریه کرده بعد به مامانم گفته: کاش مامان لیلام خونه بود و من به خونه خودمون می رفتم تا اینطوری نمی شد. خیلی دلم براش سوخت. عزیز مامان حق داری. ببخش منو که هیچ وقت پیشت نیستم. پی نوشت ۴: از هفته گذشته پدرم کمردرد گرفته و توی خونه س و نمی تونه سر کار بره. امیدوارم که هرچه زودتر حالش خوب بشه چون خودش از اینکه توی خونه خوابیده خیلی ناراحته و غصه می خوره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 12:17 توسط لیلا |
|
|
سلام
بالاخره موفق شدیم تولد النازی رو روز پنجشنبه ۱۴/۸/۸۸ بگیریم.
این هم چند تا از عکسهای تولد
النازی و عطیه دخترعموش
کادوهای تولدش: از طرف پدر ومادرم کادوی نقدی ۲۰۰۰۰ تومان از طرف عمو قاسم کادوی نقدی ۱۰۰۰۰ تومان از طرف دخترخاله ام یک یخچال و ماشین لباسشویی که النازی خیلی خوشحال شد و از همان روز مرتب در حال بازی با این دو تا وسیله است. (روز ۲۵ مهر که تولد اصلی النازی بود دخترخاله ام براش یک عروسک هم گرفته بود.) از طرف الهه یک جفت کفش خودم و همسرم هم ۵۰۰۰۰ تومان پول نقد که قرار شد همه رو به حساب النازی بذارم. از طرف همکارام هم قبلا یک سری کتاب ۱۰ جلدی "اولین تجربه های تو" و یک عروسک بود. برادرم هم شب تولدش (۲۵ مهر) کیک گرفتند و به خونمون اومدند که اینجا از همشون تشکر می کنم.
پی نوشت ۱: عکسهای تولد الهه رو هم همان روز انداختیم که اجازه نداد که توی وبلاگش بذارم. به قول خودش می گه دیگه بزرگ شدم. دوست ندارم عکسام توی اینترنت باشه. پی نوشت ۲: جمعه شب منزل پسرخواهر شوهرم که نیمه شعبان عروسیشون بود دعوت بودیم و به اونجا رفتیم. پی نوشت ۳: چند روز بود که الناز می گفت ماشین کنترلی می خوام. پنجشنبه از صبح با هم به چند مغازه رفتیم ولی وقتی می خواستیم بخریم باطریهاش رو که دید گفت مامان نمی خوام. می ترسم. حالا نمی دونم باطری ماشین کنترلی با باطریهای دیگه چه فرقی داشت؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آبان1388ساعت 12:14 توسط لیلا |
|
|
بالاخره بعد از 10 روز کار زیاد توی اداره، رییس مون دیروز (11/8/88) به ماموریت رفت و من یک نفس راحت کشیدم.
توی پستای قبلی گفتم که الناز خیلی دلش می خواست براش لباس عروس بخرم تا عکسهای تولدش رو بگیره ولی بالاخره راضیش کردم و دو دست لباس به رنگهای صورتی و بنفش و به قول خودش یک دمپایی صدایی (پاشنه دار) هم براش گرفتم. البته خرید کفشاش موند که هنوز فرصت نکردم. اگر قسمت بشه این هفته عکسای تولدش رو می اندازم.
پنجشنبه هفته پیش هم برای الهه به خرید رفتیم و براش دو دست بلوز و شلوار یکیش به رنگ بنفش و یکی دیگش به رنگ مشکی و نارنجی خریدیم. دیروز هم یک سوئی شرت مشکی و یک چتر به رنگ یاسی
روز یکشنبه توی سرویس بودم و کلافه از ترافیک به اطراف نگاه می کردم. ساعت 17:40 دقیقه بود. یک دفعه دلشوره گرفتم. بلافاصله به خونه زنگ زدم. صدای گریه الناز می اومد. از الهه پرسیدم چی شده گفت مامان می گه دندونم درد می کنه و اصلا نمی تونه تحمل کنه.
پی نوشت 1: انشاءا... عکسهای تولد الهه و الناز رو در پست بعدی می ذارم. پی نوشت ۲: با سریالهای پاییزه تلویزیون چه می کنید؟ من که از برنامه های تلویزیون فقط سریال دل نوازان و شمس المعماره رو نگاه می کنم. پی نوشت ۳: هفته پیش که توی خونه بودیم فیلم بیست و خروس جنگی رو گرفتیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آبان1388ساعت 8:52 توسط لیلا |
|
|
سلام به همه دوستان گلم. مرسی از بابت تبریکاتون برای تولد النازی. این روزها سرماخوردگی توی کشورمون بسیار شایع شده. مراقب خودتون و بچه های گلتون باشید. به علت مریضی بچه ها نتونستم تولدشون رو بگیرم و گذاشتم برای وقتی که حال هردوشون خوب بشه.
دوشنبه هفته پیش دوستان الهه به منزل ما آمدند که برای کار عملی درس حرفه شون که یک چراغ خواب بود رو درست کنند. ساعت 5 که به خونه رسیدم دوستان الهه رفته بودند و الهه بی حال خوابیده بود.
عصر پنجشنبه برای اینکه تغییری توی روحیه بچه ها بدم
جمعه صبح الهه آزمون ربوکاپ داشت که با پدرش و با همون حال مریضی رفت و امتحان داد و ساعت 12 به خونه برگشتند. من هم توی خونه بودم و به کارهای عقب مونده رسیدگی کردم. بعدازظهر چون الناز خیلی بهونه می گرفت الان الهه و الناز تبشون قطع شده ولی الهه به شدت سرفه می کنه. مخصوصا شب ها که من تا ساعت 12 یا بیشتر بیدارم و بهش شربت و داروهای گیاهی می دهم که زیاد هم تاثیر نداره. به علت اینکه رییس مون هفته دیگه می خواد ماموریت بره کارهامون توی اداره خیلی زیاده و من نمی تونم مرخصی بگیرم و بچه ها پیش مادرم هستند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:44 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من لیلا 36 ساله و کارمند در سال 1371 ازدواج کردم. خداوند 2 گل زیبا از گل های باغ بهشتش به نام های الهه در 29 تیر 1375 و الناز در 25 مهر 1385 را به ما هدیه داد. در این وبلاگ من خاطراتی از دوران کودکی دخترانم را می نویسم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشپزی نی نی سایت شکلک آشپزی ایران زمین اس ام اس های فارسی آپلود عکس زن و زیبایی- ماندانا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|